ادوینادوین، تا این لحظه: 1 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

🌟 «دنیای رنگی ادوین کوچولو، ستاره بزرگ خوشبختی ما» 🌟

آرامِ جان

در آغوشم شکفتی چون سحرگاه، دمیدی بر دلم آرام و بی‌گاه. ز نور چشم تو، جانم جوان است، به لبخندت دلم، آرام جان است. در چشمت آسمانِ مهر پیداست، تمام عشق من در تو هویداست. تو سحری در دل شب‌های تیره، نوای عشق پاک و بی‌نظیره. ز نامت روشنی داره دلم باز، که با ادوین «سحر» بنموده آغاز. ...
1 دی 1404

بانگِ سحر: بابا

سحرگاه چون ادوین از خواب خاست جهان لرزشی خورد، سپهر ایستاد دو چشمش گشود و به بانگِ رسا بگفتا «بابا!»… قیامت به پا من از جا پریدم چو آذرخش نه کفش، نه عقل، نه فکرِ سرش دوان آمدم، بی‌سپر، بی‌کلاه زمین گفت: «آهسته‌تر، ای سپاه!» کلیدِ دلِ بابا به دستش فتاد یکی زد، دل از جایِ خود برنهاد دل از سینه بیرون، کمر در خطر ولی خنده می‌ریخت از بختِ پدر چو آمد به آغوش، گردون بماند که با یک بغل کارِ عالم براند نه پیشِ کسی رفت، نه راهی دگر قوانینِ بغل شد همه دربدر یکی کودک است؟ نه، کوهِ بلند! به یک بغلش، مهره‌ها در کمند کمر گفت: «بس کن!» دل گفت: «محال!» ...
1 دی 1404
1